|
عشق تو نهال حيرت آمد
بس غرقه حال وصل کخر
يک دل بنما که در ره او
نه وصل بماند و نه واصل
از هر طرفی که گوش کردم
شد منهزم از کمال عزت
سر تا قدم وجود حافظ
|
|
وصل تو کمال حيرت آمد
هم بر سر حال حيرت آمد
بر چهره نه خال حيرت آمد
آن جا که خيال حيرت آمد
آواز سال حيرت آمد
آن را که جلال حيرت آمد
در عشق نهال حيرت آمد
|
|
تو داغ گذاشتی و میروی.
تو، انگار از عمد با کش می کوبیدی.
و من از عمد نمیخوردم این درد را...
...
من موندم و هزار حرف نزده. میبرمش تا بقیه راه.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو
|
مادرش داد زد: چرا صداش میکنی؟ بیا تو ببینم! نمی گی میاد میره عادت میکنه؟ بیا برو تو حیاط. اصن نمی خواد ازین به بعد بری کوچه، فهمیدی؟
خواستم بگم به مامانش که برای گربه تو این سرما یه نازم یه نازه، اما رفتن تو خونه.
... میبینی گاهی بازی با کش هم وقتی بیکاری بد نیست، حتی اگه محکم در بره بخوره تو صورتت. میبینی دنیا چقدر تکراریه. قانون این دنیا مثل موسیقی میمونه، ماییم و هفت تا نت. تکرارین و همه جا هستند، از خوشی ها تا قصه ها و غصه ها. ما و نت ها و گربه ها و بازی با کش، همه مثل همیم.
.......
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
حسین پناهی
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو
|

باران بود و سرد بود و زمستان بود و غروب بود و تاریک هم بود و خیابان خیس از باران صبح بود و من تنها؛ راه زیادی آمدم که بسیاری در تاکسی و باد کنار پنجره در کهنه عقبش گذشت.
چقدر ضعیف و عاجزم از این درد. دلم سرپایینی می خواهد...
این روزها چقدر سخت و دیر میگذرد.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو
|