تبليغاتX
حرفای خودم
یافتن پاسخ برای سوالاتی مهم

دیشب خواب دیدم که پسرکی پیش رویم ایستاده و چشمان من به او و چشمان او به من خیره.

انگار در پیری مرده بودم.

با خود گفتم این پسر منم. و آن و همه منم. به چشمان پسر خوب مي نگریستم. شک ندارم که او منم. من می خواهم بزرگ شوم، آغاز کنم، گرفتار شوم، سوال بپرسم، شعر بخوانم، عاشق شوم، سخت شوم، جامد شوم و از نو هست شوم.

و شاید پس چه ترسم کی زمردن کم شوم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

راهي است که تا ابد هست و هست و من، اين منم که از دور سراب را چونان عاشقانه  به تصویر مي کشم٬ می سرایمش

با مویه های من مو بر تن خدا هم مي ایستد

و اين مقدمه است

مقدمه ای در تاریکی گرفتاری حوض و ماهی

شرحی است از احوال فیلسوفان و عاقلان و  ابزار سازان و مکتشفان

دردی است از آن من و حیوان خانگی

من اما هيچ نگویم و نیاندیشم که نیست خواهم شد

شاید هم روزی دگر باشد این خواب ناخواسته شبانگاهی

شاید هم روزی دگر شود این غروب زرد و قرمز غم انگیز

شاید هم برگی دگر شود این برگ ريخته بر کف باغ

شاید و شاید و شاید شالوده های ذهن من شده اند این روزها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

مواد لازم:

1.       پول

2.       عقل

3.       محبت و احساسات

4.       علم

5.       هوش

6.       تجربه (حتما باید سرد و گرم روزگار رو چشیده باشه)

7.       مکمل ها: 1) اعتقاد به جامعه سرمايه داري

                        2) خشونت در برخورد با سایرین

                        3) اعتقاد به نيروهاي غيبي، اگه نداشتین اعتماد به نفس خالی هم خوبه

 

دستور العمل:

خوب... همه رو بايد با هم قاطی کنيم!  

منتهي یه جور باشه که اولا پول و کم کم اضافه کنین، چون مايه تون شل مي شه! دوما احساسات و محبتم هر چي کمتر باشه بهتره... يکم برای اولش خوبه، آخه اينم خمير رو خيلي شل مي کنه!!... حالا اعتقاد به جامعه سرمايه داري رو اضافه کنبن، اگه اين مورد تو خميرتون نباشه پول تو بقيه چيزا خوب حل نمي شه. حالا کم کم پودر اعتماد به نفس يا اعتقاد به امداد غيبي رو اضافه کنین، اينا کمک مي کنن که خميرتون حسابی پف کنه!

خشونت رو مي زاريم براي اينکه موقع گذاشتن تو فر بپاشيم روش، چون نمي زاده خميرتون روش بسوزه! حتما از فر مارک دنيا يا زندگي استفاده کنين. براي تجربه بايد بگم آخرين مرحله قبل از سرو شدن، پودرهاي سوخته اطراف ظرف رو جمع که کنيد و خوب بکوبيدش مي شه همون پودر تجربه!  بايد بپاشيدش رو کيکتون. هيچوقت اولش اضافه نکنيد چون شايد ديگه نذاره اصلا بذاريدش تو فر!!

بعد از 70و80 سال کيکتون آمادست! منتهي کي مي خواد بخورتش؟!

 

-------------

پانوشت: داشتم که دنبال عکس کیک می گشتم٬ هرچی گشتم یکیشم نبود که آدم و به هوس نندازه! شایدم من شکموام٬ نمی دونم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

زندگی مگه اینقده فلسفه چینی داره!؟؟

توده آب و کربنی که نباید اينقدر فلسفه ببافه!  تسلیم محض معادلات بیوشیمیایی وجودش! والا!! تمام افکار، آرزو و تخیل در خدمت اهداف.  حتي بالاترین هاش....

عشق یا تولید مثل!

خدا پرستی یا نیاز امنیت!

بگی نه قیافت درست میشه شکل آدمی که گوشت رو تو فویل وسط فروشگاه زنجيره ای می خره و سهمش در کشتن و سلاخی گاو بیچاره رو به عهده نمی گیره!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

پرواز رو مجسم کن، دستهات رو باز کردی، بدون صدا.

دم دمای ظهر، از صبح هوا ابری بود، پاییزه دیگه!

پله ها رو می ري بالا، از وسط بالا پشت بوم خونه. نگا می کني کسی نباشه نگات کنه، همسایه ها! مسیر به سمت شمال غربي.

 

اول یکم میری بالا، چقد سبکي...

داره هوا سرد می شه، باد سرد و رطوبت هوا می خوره رو صورتت و نمی زاره سرعتت رو خیلی زیاد کنی. آروم تر می ری، کلی تو فکر فرو می ری، انگار هزار ساله پرواز کردی... یه کم نگاه کن  سعی کن لذت ببری... بازم تو فکر فرو می ری، مثل اینکه سکوت جاری شده باشه تو مغزت!

به خودت مي آي، حالا دیگه از شهر رد شدی و کوهها جلوتن.

 یه نگاه به چپ می کنی، واااای چه امتدادی، انگار بی انتهاست، راست... به سمت شمال امتداد داره، پایین، زمینی که انگار دلت براش تنگ شده، اما نه تازه شروعشه... ادامه می دی.

با گرفتن ارتفاع، آروم آروم داری از لابه لاي سکوت و صلابت کوهها رد می شی، اینقد بزرگن که سرعتت به چشم نمی آد، آروم آروم...

پرنده هم هست گاهی... هم رو کوهپایه ها هم رو زمین. مي آي پايين تر، علفوي بارون خورده و خاک... نفس عمیق می کشی.. اما سرت یکم گیج می ره! می ری بالا باز.

ابرا، ابرا، ابرا... خیلی خنکن!

مخصوصا وقتی توشون می ری و یکم پیچ می خوری چپ یا راست، عالیه... بالای ابرا، نور خورشید می خواد گرمت کنه ولی اونجا خودش خیلی سرده...

 

من که ترجیح می دم همین نزدیک زمین پرواز کنم! میرم.... میرم.. تا از همه چیز رد شم، از خودم که اونجا جاش می زارم، می رم تا به چیزای نو برسم...

برم تا به شب یه شهر اروپایی که وسطش یه رود خونه می گدره برسم تا مثل فیلما طعم قهوه داغ رو کنار رودخونه تو یه شبی که تا 5 دقیقه پیشش بارون اومده و زمین خیس شده، کنار رودخونه با عبور کشتیای تفریحی بگذزونم! می رم تا خودم و جا بزارم، تا برای آفرینشم برای چند دقیقه ارزش قائل شم و از بلندای دیوار مصیبت زای افکارم عبور کنم.

 

 

همین جا از رویا دوست عزیزم تشکر می کنم با کمکش خوشبخترین آدم دنیا هستم...

آخرای وقت با برگشتن خورشید، منم به خونه بر می گردم، از راه پله های بالا پشت بوم می آم و یاد بوی علف و خاک بارون خورده من و مست کرده تا حواسم پرت شه و یه پله رو رد کنم از بقیه پله ها لیز بخورم.... دیدی خیلی وقتا آدما الکی می میمیرن؟ منم اومدم که دستم و از نرده هاي راه پله  بگیرم که برعکس شد و از پشت افتادم، از پشت سر.

رویا خیلی وقتام تلخه، اصلا نشون نمی ده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  |