تبليغاتX
حرفای خودم
یافتن پاسخ برای سوالاتی مهم
 

در نیستی این جهان، وجود ما با این چنین تجربیات تلخ و شیرین راه را بر اندیشه دشوار تر می سازد.

 چگونه است که حتی امروزه هم با دسترسی به تاریخ خویشتن، با دسترسی به حقایق جاری در جهان، هنوز بر ما چنین می رود؟

چرا از تصاویر سیاه و سفید گذشته، از نقاشی های مردان و زنان با لبخندها و اشکها درس نمی گیریم؟ آنهایی که در طبیعت خلقت یافته و از دست رفتند؟ تو نباید خود را بخواهی تو باید بدانی که منم مانند تو، عینا مانند تو می خواهم تا خودم تا ابد بمانم! نمی خواهم تا دوباره در این حال خود را بیابم که برای بقا تلاش می کنم!

با من بازگو که تو از پیش خود خبر از هیچ نداری پس چه ترسی که دوباره خود را در این جایگاه نیابی!

چرا ما نمی توانیم با جهان کنار بیاییم؟ چرا نمی فهمیم که باید تصاویر را با لبخند ترک کنیم! چرا نمی فهمیم که ما بدبخترین دنیا هستم که اندوه تمامان را از دین زده و ملهد تا فقیر و ثروتمند فرا گرفته! چرا دست و پا زدنمان را برای نامیرایی به زور در کام سایرین می چکانیم...

پس بگو ما! بلند بگو ما! نگو آلمانها، نگو زرتشتها، نگو پیامبران، نگو خود خواهان، خون ریزان، نگو غربیان و شرقیان بگو ما! چون من و تو ما هستیم! مثل هم هستیم! مثل تولیدی انبوه از گاوها یا گوسفندان و یا مرغداری بزرگ مملو از مرغ!

 

خستگی از جهان.... خدایا من چقدر خسته ام 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

 باباش آوردش تو اتاق، هلش داد گفت: می ری میشینی همونجا تا بیام دنبالت

گریه می کرد و دستش رو ول نمی کرد

یه نگاهی به من کرد، رفت اون گوشه اتاق نشست شروع کرد به هق زدن

نگاش کردم

- چیه؟ چرا اینقدر گریه می کنی تو؟ هان؟ صدای گریه کردن بلند تر شد

بلند شدم رفتم از تو یخچال براش بستنی آوردم

نشستم جلوش رو دوتا پا و گفتم: بستنی می خوری؟ 

نگا کرد

- چشماشو نیگا! منو میبینی اصلا یا نه؟

باسرش جواب داد آره!

خندم گرفت. بچه است دیگه. چقد ساده و زود هر چی خواست گفت.

- بیا عزیزم، گریه نکن، خوب؟

- اسمت چیه؟

نگفت، هق می زد و می خورد

پوست بستنی رو انداخت رو زمین!

بلند شدم رفتم اون طرف اتاق نشستم تا راحت بستنیش و بخوره

- نمی خواستم بیام اینجا

- چرا؟

- نمی دونم!

- حالا می خوای بری؟

- با سر اشره کرد نه، نگاش کن با یه بستنی نظرش عوض شد... بازم خندم گرفت

- تو دیگه بزرگ شدی نباید اینقد زود گریه کنی، باید فکر درس و مدرست باشی، ایشالا بزرگ که شدی بری دانشگاه ... مهندس شی...

- مدرسه رو دوست داری؟

با مکث گفت:.... آره...

- با دوستام بازی میکنم، خانوم معلمونم.... خیلی مهربونه

- درسهات که تموم شد باید بری سرکار، تا آخر عمر که نمی شه از بابا پول بگیر ی،باشه؟

رفت تو فکر

نگاه تابلو کردم

- دوسش داری؟

زود پرید وسط حرفم و گفت: آره خیلی خیلی.. می دونی اون با همه فرق می کنه...

- باشه

- بچتون کجاس؟ پاشو برو بچت رو بیار

- باشه

اومد تو اتاق و بچش و برد

داشت میرفت اومد دست منو بگیره، زد زیر گریه

باباهه از زمین بلندش کرد و بردش

 

---------------------------

 گر آمدنم به خود بدی نا مدی               ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

به زان نبودی که اندر این دیر خراب        نه آمدمی  نه شدمی نه بدمی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

اگه کسی خیانت کنه چه کار باید بکنیم!

۱. بدون توجه به شرایط چون به عهد عمل نکرده، مورد نکوهش قرار بگیره

۲. کاملا شرایطش رو بررسی کنیم، اگه دیدیم نا خواسته اینطوری شده و یا اگر خیانت نمی کرد به ضررش بود، بهش می گیم عیبی نداره عزیزم! ما می فهمیم!

یه چیزی می مونه و اون اینکه شرایط ما پس چی میشه؟ یعنی منم این وسط متحمل ضرر شدم دیگه، من چه کار کنم؟

قانون، قرارداد، آیا این کلمات تو روابط انسانی میگنجه؟

آیا میشه آدما رو مطیع یه قانون کلی کرد؟

آیا آدم می تونه بعد قرار دادشم اهم و فی الاهم کنه؟

آیا تردید یک حق؟

--------------------------------

اینا که نوشتم رو اصلا تعبیر بر خیانت مالی نکنید. تماما موضوعات احساسی عاطفی مد نظر هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

 

پول نفت

پول دلار، یورو، پوند...

منم از این پول می خوام! به منم بدید! بده بده بده... تو رو خدا! به مامانم می گما!

می خوااااااااااااااااااااااااااااامُ(زر زر گریه!)

 

----------------------------------

خواستیم تو یه پروژه دولتی به عنوان پیمانکار شرکت کنیم، همچین خوشگل رد شدیم که نگو! چون جونیم و رزومه نداریم. از کجا بیاریم؟! خدا عالمه.... رزومه، رزومه... منو یاد بعضی مدیرای جون می ندازه که... ولش کن بگیم میگن فلان و چنان...

پول به اندازه کافی، حداقل چند برابر بقیه شرکتها آدم با سواد، اما... پیدا کن پرتقال فروش را!

تازه اگه قبول هم بشیم چنان گلی به سرمون نزدیم، چون یارو ناظره که آشنامون نیست! ممکنه اینقد باهات بد تا کنه که مثل... الله اکبر!

ولش کن خدا بزرگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

این گوشه سمت چپ هی تبلیغ بامزی میاد...  همگی بهترین دوران کودکیمون پای این کارتونا گذشته

دنیایی از خیالات خوش، بامزی با یه شیشه عسل قوی می شه، یه پسر بچه که با یه غول مهربون ماده شیرین به اسم سرندیپیتی زندگی میکنه و... دوست دارم هنوزم...

 

چیزی حالیم نبود پس بهترین دوران زندگیم شد؟!!!...

متاسفم، زیادها! خیلی خیلی خیلی زیاد متاسفم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  |